درسته خیلی وقته نشده اینجا و توی وبلاگمون بنویسم، ولی امروز غیر از بقیه روزاست. هیچ سالی نشده 24 بهمن برات ننویسم. آره، 24 بهمن، روز تولدت. تولدت مبارک عزیزم. افتخار می کنم کنارتم و یه بار دیگه تولدت رو تبریک میگم. می دونی هر ماه وقتی 24 میشه، به این روز فکر می کنم و اینکه چقدر مونده بهش و چی کار میتونم بکنم تا بیشتر خوشحالت کنه. می دونی بهمن که شروع میشه میگم ماه تولدت شروع شد. می دونی 24 بهمن که میشه غیر از روزای دیگه هستم و دلم میخواد تمام اون روز رو - خیلی بیشتر از روزای دیگه - با تو بگذرونم. کنار هم لذت بریم از با هم بودنمون و شادی و خوشحالی رو توی چشای قشنگت ببینم ... آره عزیزم، دیوانه وار عاشقتم. دیوانه وار دوستت دارم. دلم می خواد همیشه بتونم عشقم رو جوری تقدیمت کنم که مثل دیشب بگی دیگه چیزی ندارم بتونم بهت بگم. می دونم همیشه حرفایی هست که باز بگی، اما ترجیح میدی منو آزاد بذاری تا دلم رو سبک کنم و حرفای دلم رو برات بیرون بریزم و همه ی اونایی رو که میدونی و گوش دلت میشنوی یه بار هم مرور کنی ... چقدر خوبه با تو بودن عزیزم. بهترین و قشنگ ترین لحظات رو کنار تو دارم. خدا رو همیشه شکر میکنم که نعمتی مثل تو رو به من داده ... روز تولدت، روزیه که خدا یکی از بهترین آفریده هاش، و برای من بهترین بهترین و عزیزترین آفریده ش رو به زمین فرستاده. این شادترین روز برای منه، و خوشحالم که این شادی رو در کنار تو و از تو دارم ... دیگه چی می تونم بگم؟ می خوام تا میتونم امروز رو به هم خوش باشیم و قشنگ ترین لحظات رو توی چشمای تو ببینم ... خانوم گلم، تولدت مبارک. دوستت دارم، اونقدر دوستت دارم که خودت هم نشده اندازش رو بدونی ...

گلدون() یلدا یعنی این که بیشتر از هر لحظه ای بدانم و احساس کنم در لحظه لحظه هایم با منی و به تو نیاز دارم ... خیلی دوستت دارم ...

گلدون() گاهی وقتا یه حرفی هی توی دلم میمونه و میخوام بگم ولی انگار نمیشه. اومدم خودمو سبک کنم و برم. اومدم بگم من دلبستهی توام، نه فقط وابسته. اون چیزی که منو بهت وابسته کرده، دلبستگی من به تو هست. چون تو همه ی زندگی و دنیای منی عزیزم ... خیلی دوستت دارم ...

گلدون() ... این روزا چه لحظات خوب و شیرینی رو باهات گذروندم. چقدر احساس غرور کردم از بودن در کنار تو، از اینکه نزدیک توام، نزدیکترین ... لذت میبرم از اینکه تو رو دارم، از اینکه منو دوست داری، از اینکه با توهستم در همهی لحظات، و از اینکه در کنار هم بودن رو هر لحظه حس میکنیم، نه فقط در لحظاتی که با همیم ... وقتی احساس میکنم همراه من احساس راحتی و آرامش میکنی، وقتی شادی رو توی وجودت حس میکنم، وقتی میخندی و دنیا رو بهم میدی، وقتی احساس مادرانهی تو رو – که قشنگترین حسیه که در وجود تو سراغ دارم – نسبت به پسرمون میبینم، و خیلی وقتای دیگهای رو هم که همیشه و به وقتش عظمتی رو که برام داره برات گفتم، دنیا برام رنگی رو میگیره که دلم میخواد زندگی کنم و تا میتونم تکرار این لحظات رو جشن بگیرم.
... حالا که بعد از چند ماه توی وبلاگ هم چند خطی نوشتم، فکر میکنی چی میتونم به عمق علاقهای که همیشه به تو دارم اضافه کنم؟ چی میتونم بگم غیر از چیزایی که همیشه برات میگم و هیچوقت نه برای من، و نه برای تو تکراری نمیشه؟ میخوام باز هم چیزی رو تکرار کنم که میدونم از ته دلت و با تمام وجودت احساس میکنی. اون هم چیزی نیست جز اینکه باز تکرار کنم خیلی دوستت دارم عزیزترینم ...

گلدون() ... یک سال گذشت و یک بار دیگه تونستم تولدت رو تبریک بگم ... آره، امروز تولدته. همون روزی که در طول سال هر بار به بیست و چهارم ماه رسیدیم بهت یادآوریش کردم و توی ذهنم براش هزار جور برنامه چیدم. اما اگه بهترین برنامهها رو هم ترتیب میدادم نمیتونست برام بهتر از این باشه که باهات باشم، مثل هر سال (و البته سر صبح) یه شاخه گل رز برات بگیرم و بیارم و نگاه قشنگ چشمات رو ببینم. این دقیقا اتفاقیه که امروز صبح افتاده، و مثل همیشه با تو بودن (بخصوص توی همچین روزی، با اهمیتی که برای من داره) تونسته منو سرحال و خوشحال کنه ... عزیزترینم، هر چی بخوام بگم و بنویسم، نمیتونه اونی باشه که خودت حس میکنی از احساس من نسبت به خودت. احساسی که با تو بودن به من میده خیلی بیشتر از اونیه که قابل گفتن و نوشتن باشه. خوشحالم حسش میکنی، خوشحالم که دوستش داری، و خوشحالم این احساس مشترکمونه ... مثل هر سال یه عکس از تک شاخه گل رزی که مال تولدته رو اینجا میذارم تا یادگار این روز قشنگ باشه ... خانوم گلم، خیلی دوستت دارم و به داشتنت افتخار میکنم ...
تولدت مبارک

گلدون() ... امروز روز تولد پسرمونه. از چند روز قبل توی این فکرم که بعد از مدتی که وبلاگمون بدون یادداشت مونده، بتونم چند خطی به این بهانه بنویسم. چه بهانه ای بهتر از این. گفتن از کسی که از تو دارم و همیشه با شیطونی هاش – و به خصوص وقتی که باعث خنده و شادی تو می شه – هر دومون رو سرحال میاره و شادی رو توی زندگی جاری می کنه ... عزیزترینم، توی این وبلاگ همیشه روی صحبتم با تو بوده و امروز هم غیر از این نمی تونه باشه. از اینکه شادی این روز قشنگ رو – مثل هر چیز دیگه – با تو شریکم، از ته دلم خوشحالم و بهش افتخار می کنم. همیشه بهت می گم و با هم اینجا تکرار می کنم تو زندگی من هستی و با تو بودن، و بای تو بودن، و همه ی خوبی ها رو برای تو خواستن، اون چیزاییه که آرزوی همیشگی منه ... عاشقتم عزیزترینم. خیلی دوستت دارم گل من ...
... و اما این چند کلمه هم از طرف هر دومون برای پسرمون:
سخته برای تو نوشتن. اینکه عمق احساسی رو که به تو داریم بتونیم به زبون بیاریم واقعا مشکله. ولی آرزومون اینه که همیشه بتونیم کاری کنیم که عشقی رو که به تو داریم با تمام وجودت حس کنی ... تولدت مبارک عزیزم ...

گلدون() من به تو علاقمندم
دوست دارم با تو بخندم
دوست دارم که این چشامو
باتو رو دنیا ببندم
من شبها ستاره هارو
توی چشمات می شمارم
خودمو به دست گریه
روی شونه ات می سپارم
گریه هام از سر شوقه
شوق این احساس زیبا
دلخوشی به با تو بودن
کارمه هر شب همین جا
دوست دارم هر جا که می ری
با تو باشم هم قدم شم
دوست ندارم که یه لحظه
از دنیایه تو کم شم
من به تو علاقمندم
... اومده بودم متن این آهنگ زیبا از رضا شیری رو که با هم گوش داده بودیم برات توی وبلاگ بذارم، دیدم دو تا کامنت خصوصی داریم برای یکی از یادداشت ها که مال سال 1385 هست. حیفم اومد یه کپی ازش زیر این متن نذارم برات ... حالا هم که چهار سال از نوشتنش می گذره از خوندنش دلم می لرزه. چیز جدیدی نیست، می دونی که چشم ها و نگاه قشنگت رو چقدر دوست دارم. زندگیم رو از تو و نگاه مهربونت دارم گل من. خیلی دوستت دارم ...
عزیزترینم سلام
امروزم رو هم با تو شروع کردم و از تو جون گرفتم. حالا هم قبل اینکه به بقیه ی کارام برسم خواستم یه چیزی رو هم اینجا بگمو بعد برم ... می دونی، خیلی وقتا من به این جمله برخورده بودم که می گفت: به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد. حالا نمی دونم، عین عبارتش همین بود یا نه. من خیلی به معنی این جمله دقت نمی کردم. ولی الان که تو رو دارم، و با هم ما شدیم، می فهمم یعنی چی، چون واقعا دلم می خواد فقط تو رو ببینم. آخه می دونی، دیدن داریم تا دیدن. آدم تو خیابونم خیلیا رو می بینه و خیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشه. ولی وقتی تو رو می بینم خیلی فرق می کنه. دلم می خواد دقیق بشم روت، می خوام ببینم تغییری داشتی، می خوام چشمات رو خوب نگاه کنم و ببینم که چی می خونم ازش، می خوام ببینم چی می گه به من. می خوام تا عمق چشات برم همیشه، می دونی که ... خوب می دونی چقدر چشات رو دوست دارم ... فرق دیدن با دیدن همه ی ایناست.
می دونم که دیدن چشات رو هیچوقت از من دریغ نمی کنی، می دونی که با برق چشای تو زنده هستم، و شادی چشات هست که منو شاد می کنه. دوستت دارم عزیزم. همه ی عمر منی.
همیشه تو را چشم در راهم
10:00 صبح
27/10/1385
خدایا، عزیز منو همیشه سلامت و شاد و موفق نگهدار و بهترینا رو همیشه نصیبش کن ... الهی آمین
گلدون() ... ببین چند وقته نشده توی وبلاگ برات بنویسم؟ ... از دو ماه هم گذشت. صدای دوستای وبلاگی هم در اومد. اما تو چیزی نگفتی. دلیلش هم اینه که هر روز نوشتههای خودت رو در خارج از وبلاگ داریو اونا رو میخونی. توی این مدت خیلی وقتا خواستم بنویسم. خودت میدونی نوشتن از تو و برای تو رو خیلی دوست دارم. دوست دارم به تو فکر کنم و بذارم هر چی میخواد بیاد توی ذهنم و همش رو بنویسم و بگم برات. دلم میخواد وقتی میخونیشون، به چشمای قشنگت نگاه کنم و کوچکترین حرکات عضلات صورتت رو زیر نظر داشته باشم. دلم میخواد ببینم چقدر از اون اثری رو که تو روی من داری، میتونم من روت داشته باشم ... دلم میخواد همیشه شاد بودنت رو از چشمای قشنگت بفهمم. وقتی بهشون نگاه میکنم خیلی چیزا میتونم ازشون بخونم ... زندگی رو برای با تو بودن دوست دارم. زنده بودنم به خاطر توست، و اینکه همهی بهترینا رو برای تو ببینم. غصه – حتی اگه بخواد یک کوچولو باشه – توی چشمای تو نباید راهی داشته باشه. میجنگم برای دور کردنش. از جونم مایه میذارم. چیزی نباید بتونه شادی رو توی قشنگترین چشمای دنیا کم کنه ... چند بار تاحالا برات گفتم، و همیشه هم بهم اعتراض کردی. ولی باور کن دست خودم نیست؛ نیاز دارم به گفتنش. گفتن این که تو خدای منی. من تو رو میپرستم، با تمام وجودم ...
کاش میتونستم اونی باشم که لایق تو باشه. کاش از دستم بر میومد و هر کاری برای خوشحالیت میتونستم بکنم. کاش میشد همهی وقتایی که به من فکر میکنی کنارت باشم. کاش میشد بهم فکر نکنی، مگر اینکه وقتی بهم فکر میکنی شاد و سرحال بشی ... چی دارم میگم. نمیدونم. همینقدر میدونم خیلی دوستت دارم و دیوونهی توام. اونقدر دوستت دارم که دلم نمیخواد نظیرش رو بشه توی دنیا پیدا کرد ...
... منو به خاطر زیادهگوییهام ببخش. وقتایی که دلم میلرزه و مینویسم دیگه هیچی دست خودم نیست. مطمئن باش خیلی خیلی کمتر از اونی رو که توی دلم هست میتونم بنویسم. بقیهی حرفا رو هر وقت فرصت کردی خودت بخون، مستقیم و بدون واسطه ...

بازم می گم فدات بشم، حتی اگه بگی: نگو
هفته ها چشم برات می شم، حتی اگه بگی: نگو
بازم تو قلبم جات می دم، زل می زنم به عکستون
می گم که من عاشقتم، حتی اگه بگی: نگو
می دونی در بدر می شم، وقتی باهام قهر می کنی؟
بدون تو تنها می شم، حتی اگه بگی: نگو
تو رو، رو چشمام می زارم، شبها به یادت می خوابم
تو بهترین من شدی، حتی اگه بگی: نگو
زندگی بی تو یعنی چی؟ می شه واسم معنی کنی؟
مگه می شه از تو گذشت؟ حتی اگه بگی: نگو
خوب می دونم بزرگی و، منم یه دنیا کوچیکم
سایه تو رو سرم بزار، حتی اگه بگی: نگو
تو این دو روز زندگی امید موندنم شدی
با تو قشنگه زندگیم، حتی اگه بگی: نگو
وقتی نگاهم می کنی با اون چشای خوشگلت
عشقو بهم نشون می دی، حتی اگه بگی: نگو
می خوام که فریاد بزنم اسمتو دم به دم عزیز
دوسِت دارم، دوسِت دارم، حتی اگه بگی: نگو
"سراینده : دکتر زمان
avayezaman.blogfa.com"
گلدون() تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
تو گل سرخ منی

گلدون() ... این روزا سر نزدن و ننوشتن توی وبلاگ بیشترش به خاطر اینه که بیشتر از هر وقتی می تونیم با هم باشیم و با هم کارامون رو انجام بدیم. دوستای خوبمون هم تعجب کردن از این سر نزدنمون ... این روزا به من خیلی خوش می گذره و خیلی سبک ترم. خودت می دونی با تو بودن و برای تو بودن برام چه لذتی داره. تو برام همه ی زندگی هستی و وقتی بهت نگاه می کنم جون دوباره بهم می دی. الان هم یه فرصت کوچولو گیرم اومد دیدم حیفه از این هم استفاده نکنم و از تو و برای تو ننویسم. باز هم بگم خوشحالم از اینکه بعد از این سال ها هر روز که می گذره بیشتر و بیشتر دوستت دارم، می تونی دوست داشتنم رو بیشتر و بیشتر احساس کنی، و بیشتر از هر وقت دیگه بدونی تا کجاها هستی برام و چقدر ارزش و اهمیت داری برام. به نظر من این خیلی مهمه که گذشت زمان همه چی رو عادی نکنه، و بر عکس، هر روز که می گذره نزدیک تر و یکی تر بشه، هر چند هر روز فکر کنه از این نزدیک تر دیگه امکان نداره ... من همیشه به داشتنت، به دوست داشتن تو و دوست داشته شدن توسط تو افتخار می کنم و با همه ی ایناست که می تونم همه ی احساسای خوب رو بدست بیارم و از زندگی لذت ببرم. چون «تو» زندگی منی همسر مهربونم. دوستت دارم تا آخر آخرش ...

گلدون()